قرار بعدی تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل؛ نه گلاب؛ نه خیرات
تورا می خواهم ؛تو را
تو که پای هیچ یک از قرارها نیامدی!!!
******************
سایه شوم نیستی
ایستاده است با وجودی مسخ شده،
با احساسی راکد،
خیره شده به نقطه ای گم؛حجم سرد و
سنگین سکوتی مبهم
ریخته در چشمانش؛
در نگاهش هیچ موج میزند،
شاید در اعماق وجودش به دنبال آن واقعیت
تلخ دیروزین
که در ویرانی جریان امروزش نقش
نفس را دارد،
شاید نفرین پیرزن همسایه که خیلی قبل تر ها
زنگ در
خانه اش را میزدو بی مهابا میگریخت؛
شاید معصومیت نگاه پسرک وقتی بی رحمانه توپ
پلاستیکی
اش را درید،
شاید شاید شاید...
نمی داند به عقوبت کدامین گناهش است که
اینک
چون جزامی ها مطرودشده؛ودر انزوایش مطرودش
باید
طاعون وجودش را بسوزاند؛
میخواهد
گردنش را به آغوش ریسمان گره خورده مرگ
بسپارد
تنها فاصله میان بودن ونبودنبه وسعت
ازدیاد یک حرف
یک نقطه
حرفی به نام پایان و نقطه ای به
نام مرگ
**********************
مرداني هستند
مرداني هستند
خواستار كوههايي
كه حمل كنند نامهاشان را در طول زمان.
سنگنبشتهها آنقدر كافي نيستند
يا سرسبز،
و فرزندان به دوردستها ميروند
براي از دست دادن دست پدرهایشان
كه همواره مشت در نظر خواهد آمد.
من دوستي داشتم:
زيست و مرد در سكوتي محض
و با متانت.
مانده نه كتابي، نه فرزندي، يا معشوقهاي براي
مويه كردن.
نه سوگسرودي در كار
تنها نشاني از اين كوه
كه بر آن قدم ميگذارم،
گذرا، تاريك و به ملايمت سپيد
در احاطهي مهاي بيرنگ
چنين مينامم اين كوه را بعد از او.
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 18:47  توسط زیبای خفته
|
حکایتم کن
برای دستهایی که مرا جستند
و برای چشمانی که مرا قطره قطره...
برای لبهایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 14:41  توسط زیبای خفته
|

دنیا
دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز
مانند بادکنک رنگارنگی به دستشان بدهیم که بازی کنند
آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند
دنیا را به بچه ها بدهیم
مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان گرم
دست کم یک روز شکم شان سیر شود
دنیا را به بچه ها بدهیم
برای یک روز هم که شده دنیا با دوستی آشنا شود
بچه ها دنیا را از دست ما خواهند گرفت
و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت
+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 14:13  توسط زیبای خفته
|
فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي...
آه...
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي


ذهنم هنوز می تپد و قلبم آزاد است .
پر می کشم ,
اوج می گیرم ,
می خندم و زندگی را معنا می بخشم .
درست است..
من برای زندگانی کردن آمده ام نه زنده ماندن ...
*****************************
زندگي بايد كرد، حتي اگر قفس، دستان اسارتمان را بر سلولهاي بودنش ميخ كرده باشد
پرواز بايد كرد، حتي اگر بالهايمان در پرواز هاي ديروز و در سرزمين هاي دور تر از امروز
جا مانده باشد
نفس بايد كشيد، به سادگي، حتي اگر هوا، تازگي اش را در وزيدن هاي ديروز گم كرده باشد
نگاه بايد كرد، بي دليل، حتي اگرچشمها، ديدن را در نگاههاي سرد و يخ زده ديروز از ياد برده
باشد
بايد دويد از براي رسيدن، عقب نيفتادن و فراموش نشدن، حتي اگر پاهايمان، در آمد و شد هاي
ديروز، رفتن
را توبه كرده باشد
بايد ماند، آن هم سبز، حتي اگر رويايش يك قصه باشد...
**********************************
زندگی...
زندگی یک ارزوی دور نیست
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!
زندگی کن زندگی افسانه نیست.
گوش کن...!!
دریا صدایت میزند!
هر چه نا پیدا صدایت می زند!
جنگل خاموش میداند تورا.
با صدایی سبز می خواند تورا.
اتشی در جان توست.
قمری تنها پی دستان توست.
پیله ی پروانه از دنیا جداست.
زندگی یک مقصد بی انتهاست.
هیچ جایی انتهای راه نیست!
این تمامش ماجرای زندگیست...!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 11:43  توسط زیبای خفته
|
آسمانها همه می خندند
زمین با عشق زمان را می نگارد
کوهها صبر زمان را آموخته اند
خورشید درخشش را می آموزد
و طبیعت لبخند را می آموزد
ما چه می آموزیم ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 11:12  توسط زیبای خفته
|
شعري كه در ترس آرام مي گيرد
من ديوانهي توام
و اين را حتا ديوانهها ميترسند بفهمند
و ترس تنها چيزي است كه من از آن ميترسم
(( شاعر: گمنام ))
********************************
به خود ميگويم چند نفر در اين شهر
به خود ميگويم چند نفر در اين شهر
در اتاقهاي مبله زندگي ميكنند.
ديروقت در شب وقتي به ساختمانها مينگرم
قسم ميخورم در هر پنجرهاي چهرهاي ميبينم
كه برگشته به سمت من،
و وقتي نگاه برميگيرم
به خود ميگويم چند نفر بر ميگردند به سمت
ميزهايشان.
******************************
تنهايي ارباب و آغوش غلام
به بانكدار يا دكتر نخواهمگفت.
نگاه كن، آنها افول آفتاب را نظاره ميكنند.
در پس كوهي بيصاحب.
از عهد و پيمان و ققنوس هيچ نميدانند.
امشب آفتابي افول ميكند.
به زيبايي در پس يك كوه،
و همه
به دفعات اين منظر را به خواب خواهند ديد
مابين دفعات
آنان يكديگر را مجازات ميكنند.
******************************
هايكوي تابستان
سكوت
و سكوتي عميق تر
هنگام که درنگ میکنند
جیرجیرکها
*****************************
هديه
به من میگویی سکوت
به صلح نزديكتر است تا شعر
اما اگر به عنوان هديه
برايت سكوت بیاورم
( من سكوت را ميشناسم )
خواهي گفت
(( اين سكوت نيست شعری دیگر است))
و به من برش ميگرداني.
+ نوشته شده در شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 17:38  توسط زیبای خفته
|